با توجه به ضرورت ثبت تاریخ انقلاب و دفاع مقدس، من هم یه خاطره از خانواده و البته خودم تعریف می‌کنم.
قابل توجه دوستان، که راوی هیچ کدام از خاطرات، خودِ ماها نیستیم، اما این یکی، اوریجیناله! مال خودِ خودمه!!

البته پیشاپیش بگم که بنده سن و سالی ندارم، منتها خاطرات زیادی از کودکی تو ذهنم مونده! حالا چرا؟، نمی‌دونم!

یادمه، یه دفعه که بابام رفته بود جبهه و برگشته بود. گویا جزیره مجنون بوده.
اومده بود خونه؛ اونم با یه سر و وضع عجیب! گویا چند وقتی حموم و اصلاح، گیرش نیومده بود!
موها، به غایت بلند و به هم ریخته، ریش‌ها بلند و کثیف، صورتش هم آفتاب‌سوخته و...!!
حالا من هم چند ماهه باباهه رو ندیدم و کوچیک، تا اومد طرفم، در رفتم!
یک ترسی برم داشت که نگو و نپرس!! گمونم، یک جیغ بنفشی هم باید کشیده باشم.
خلاصه، در رفتم از دستش و رفتم یه جایی ـ که یادم رفته ـ قایم شدم! مامانم یه چند بار اومد و برام خالی‌بندی کرد که: بیا... بابا اومده... چی چی آورده...!! اما من، دستش رو خونده بودم! می‌خواست منو سیاه کنه! نمی‌دونست که ما خودمون بچه‌ی لوله بخاری هستیم!
مامانم هم نامردی نکرد! رفت و بغلش نشست و شروع کردن به گل و بلبل گفتن و شنفتن!
حالا ما رو می‌گی، هم می‌ترسیدم، هم نگران جونِ ننه‌ی محترمه بودم!!
بعد، یواشکی سینه‌خیز اومدم تا پشت پنجره‌ی اون اتاقی که اینا توش بودن. هی آروم سرم رو میاوردم بالا و نگاه می‌کردم؛ تا متوجه می‌شدن، سرم رو می‌دزدیم!!
تو این شیر تو شیری، هم از جون خودم می‌ترسیدم، هم از جونِ مامانم، هم داشتم نقشه می‌کشیدم که چه جوری مامانم رو از اون اتاق، نجات بدم!؟
فکر می‌کردم این مَرده، هیولاست! یا به قول بچگی‌هامون، لولو!! که هر لحظه امکان داره مامانم رو بخوره!!
خلاصه، این والدین ما، کلی جون کندن تا اصالت خودشون ـ و فضایی یا لولو نبودن‌شون! ـ رو، به بنده ثابت کنن!

حالا فعلاً اینو داشته باشین، تا خاطره‌ی بعدی!