:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 7 ::

روزی روزگاری در کردستان عراق

جمعاً حدود پانزده نفر، برای صرف نهار به خانه‌ای دعوت شدیم. غذای نسبتاً مفصلی بود؛ پلومرغِ حسابی كه در چندین روز سفر، چنین غذای گرم و پُر ملاتی نخورده بودیم. بعد از صرف نهار و رفع خستگی، فرمانده‌ منطقه به همراهانش گفت: به صاحب‌خانه پس از تشكر فراوان بگویید اگر امكان دارد، شب را نیز همین‌جا بمانیم. بعد از چند دقیقه، آن فرد آمد و گفت: صاحب‌خانه، پیرزنی تنها است. تمام مایملكش چند مرغ بوده كه با كمك همسایه‌ها این غذای مفصّل و خوب را تهیه كرده. او با سلام فراوان و تشكر از نیروهای رزمنده، گفته: با عرض معذرت، غیر از یك قطعه مرغ كه برای خودم نگه داشته‌ام، چیز دیگری برای پذیرایی ندارم و قادر به خدمتِ بیشتر نیستم!

ناگهان دیدیم جمعیتی حدود پنجاه نفر از زیر سنگ‌ها و صخره‌ها درآمدند. پس از فروكش كردن تعجب، احوال‌پرسی كرده و ما را شناختند. قضیه را پرس‌وجو كردیم. گفتند: به‌خاطر دستور صدام، باید روزها در زیر این سنگ‌ها زندگی كنیم، وگرنه روستاهای‌مان را بمباران می‌كنند. یا باید دست از حمایتِ رزمندگان برداریم تا در آسایش ظاهری باشیم؛ و یا آواره كوه و بیابان. حتی مختصر غذایی كه ما را سیر كند، نبود. هر خانواده فقط اگر توانسته بود، یك عدد نان و بعضاً یك پیاله ماست تهیه كرده و همه‌ اعضا، همان را دورِ هم می‌خوردند. یكی از اشرافِ آن روستا، دو عدد نان داشت كه دلش به حال ما سوخت و یكی را به ما داد!

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 6 ::

در راه کردستان عراق

از این طرف كاك ربانی مُدام اصرار می‌كرد: «آنجا می‌تواند بی‌سیم‌های عراقی را شنود كند و كارهای‌مان جلو بیفتد. به هر زوری كه شده، من، آموزش‌ها و توانایی‌های لازم را به او می‌دهم. فقط شما اجازه‌ بدهید همراه ما بیاید. بقیه‌ كارها هم با توكل به خدا، درست انجام می‌‌شود. شاید دو ساعتی از دیدِ همه خارج شدند و در خلوت كوهستان با هم صحبت كردند تا بالاخره كاك ربانی، كاك سلیمان را راضی كرد.

اصغر سیانكی، از بچه‌های تهران را فرستادند تا بازگردد و مقداری وسایل مورد نیاز برای بُردن به پایگاهی كه تأسیس خواهد شد و هم‌چنین یك دست لباس كردی و اسلحه برای من بیاورد.

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 5 ::

بمباران مردمِ کرمانشاه

نمی‌دانم چقدر بودند، ولی كف میدان و خیابان‌های اطراف را قرمزیِ خون پوشانده بود و دیگر سیاهی آسفالت دیده نمی‌شد. تمام در و دیوارها، پُر بود از گوشت‌ها و مغزهای متلاشی شده. دیدن صحنه‌ی انفجارها یك طرف، وحشت بمباران یك طرف؛ ولی از همه سنگین‌تر و دردناك‌تر، غمِ جان‌كاه و طاقت‌فرسای دیدن آن همه مجروح و شهید بی‌گناه داخل كوچه و خیابان بود.

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 4 ::

اعزام دوم، قرارگاه رمضان، کرمانشاه (باختران)

خیلی دلم می‌خواست به مناطق عملیاتی بروم و در عملیاتِ جنگ‌های نامنظمِ قرارگاه رمضان شركت كنم. از آنجایی كه نه آموزش مخصوصِ كماندویی دیده بودم و نه بدنم توان و آمادگی این‌گونه عملیات‌ها را داشت، با مخالفت زیادی روبه‌رو شدم. ولی نهایتاً پس از چند روز اصرار و چند واسطه، توانستم ثبت‌نام كنم.

در وقتِ آزادی كه داشتم، می‌چرخیدم و با دیگران آشنا می‌شدم؛ كه اتفاقاً یكی از آن‌ها، مسئول مخابرات تیپ ۵۵ ویژه‌ پاسداران بود.

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 3 ::

مأموریت در هورالهویزه

صبح فردا تصمیم گرفتیم گشتی در منطقه بزنیم كه در كمال تعجب دیدیم تمامِ منطقه، همان جایی است كه ما نشسته‌ایم؛ مجموعاً سی متر مربع. زمینی بود شبیه علامت مثبت یا جمع (+) كه جنوبش ورودی، شمالش سنگر دیده‌بانی، شرقش سرویس‌های بهداشتی و غربش، چادر اسكان قرار داشت.

اما از آن طرف، وای به شب‌هایش! منطقه‌ هور، پشه داشت به‌اندازه‌ زنبور؛ شب‌ها در چادر وقتی آدم را می‌زد، مثل وقتی كه ‌مار بگزد، سه ـ چهار روز باید می‌خاراندیم، به‌حدّی كه خون می‌آمد و كم‌كم آرام می‌گرفت. مگس مخصوصی داشت؛ گاز می‌گرفت و جایش زخم می‌شد كه باید سریع درمانش می‌كردیم. گرازی داشت به ابعادِ گوساله؛ وقتی حمله می‌كرد، صد تا عراقی معادلش نبود! موش‌خرما داشت بزرگ‌تر از گربه!

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 2 ::

دوران آموزش نظامی

در همین فاصله، پدر، گشتی در اطراف زد و اوضاع را سنجید. خاطرش كه جمع شد و فهمید دوستانی پیدا كرده‌ام و تنها نیستم، دیگر می‌توانست برود. برای اولین‌بار، گریه‌ پدرم را دیدم. رفت پشتِ دیوار و گریه كرد.

مسئولین، همه از نظامیانِ عراقی كه از ارتش فرار كرده و به نیروهای ایران پناهنده شده، بودند. فارسی، دست و پا شكسته حرف می‌زدند، ولی منظورشان را می‌رساندند.

ما را حدود هشت كیلومتر دورِ كوه‌های اطراف می‌دواندند و سپس برای نرمش و ورزش صبحگاه می‌آوردند در محوطه‌ی خالی كنار پادگان. در نیمه‌ی دومِ دوره، یك مربی رزمی آوردند؛ درشت هیكل و قد كوتاه. در حالی كه پس از دویدن طولانی، خسته و خیسِ عرق شده بودیم، دو مشت محكم توی شكم هر كدام از بچه‌ها می‌كوبید. بعد با كفِ دست چنان توی سینه‌مان می‌زد كه قوی‌ترین‌ها حدودِ دو متر به عقب پرت می‌شدند. آخرِ كار هم ما را كنار هم روی زمین می‌خواباند و با پوتین، یك نوبت روی شكم‌ همه می‌دوید!

با نوجوانی آشنا شدم به نامِ عبدالزهرا، كه «ابوشهید» صدایش می‌زدیم. از اردوگاه جهرم آمده بود. بعد از كشته‌شدنِ پدرشان در عراق، همراه برادر و خواهرش فرار كرده و به ایران پناه آورده بودند. تازه چهار ماه از اقامت‌شان در ایران می‌گذشت كه آمده بود آموزش ببیند و علیه عراق بجنگد!

ادامه نوشته

:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 1 ::

کودکی و آشنایی اولیه با جبهه و جنگ

مُعاوِدین، عراقی‌های ایرانی‌الاصلی بودند كه بعضاً بعد از نسل‌ها زندگی در عراق، با افزایش اختلافات دولت صدام و رژیم شاه، از عراق اخراج شدند. ما هم جزوشان بودیم. مرحوم پدرم هم اعتقاد داشت «مِن علی، اِلا علی». یعنی از جوارِ آقا امیرالمؤمنین(ع) می‌آییم و باید برویم در كنار علی(ع) دیگر. همین شد كه علی‌رغم داشتنِ چندین فامیل در تهران و دیگر جاها، آمدیم مشهد.

باید برای ثبت‌نام به دفتر بسیج عراق می‌رفتم. بسیج عراق، زیرمجموعه‌ی بسیجِ اقشار محسوب می‌شد. اوایل خیابان كوه‌سنگی مشهد، داخل یكی از كوچه‌ها، یك ساختمان بزرگ با حیاط نسبتاً وسیع و آجرهای سنگی قرمز قرار داشت. گویا قبل از انقلاب، از مراكزِ فرهنگی انگلیس بود و حالا شده بود بسیج اقشارِ خراسان. رفتم داخل.

ادامه نوشته