:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 3 ::
مأموریت در هورالهویزه
دو یا سه ساعتی طول كشید تا به ساحل هورالهویزه رسیدیم. مقرّی بود با چند سنگر كوچك و بزرگ كه دور تا دور آن را خاكریز نسبتاً بلندی كشیده بودند. چون اولین بارمان بود كه جبهه را از نزدیك میدیدیم، خیلی مشتاق بودیم ببینیم آن طرفِ خاكریز چه خبر است. برای همین، عده زیادی از بچهها برای تماشا رفتیم روی خاكریز. مقداری از شب گذشته بود و همه جا تاریك تاریك. ظلمت، تمام منطقه را فراگرفته بود. همانطور كه در عمق سیاهی چشم میگرداندیم، ناگهان یكی از پایین فریاد زد: «عراقیها، عراقیها، فرار كنین!» ما هم كه اكثرمان كمسن و سال بودیم، خودمان را از بالای خاكریز پرتاب كردیم پایین و افتادیم روی زمین. یكدفعه تمام كسانی كه پایین بودند، زدند زیر خنده. ما هم هاج و واج مانده بودیم كه بخندیم یا گریه كنیم.
صبح فردا تصمیم گرفتیم گشتی در منطقه بزنیم كه در كمال تعجب دیدیم تمامِ منطقه، همان جایی است كه ما نشستهایم؛ مجموعاً سی متر مربع. زمینی بود شبیه علامت مثبت یا جمع (+) كه جنوبش ورودی، شمالش سنگر دیدهبانی، شرقش سرویسهای بهداشتی و غربش، چادر اسكان قرار داشت. بعد از حدود چهار روز به سنگر كمین دیگری كه جلوتر احداث كرده بودند، منتقل شدیم. اصولاً دو سنگر كمین كنار هم، در دو طرف آبراه ساخته میشد كه باید دشمن را از سنگر اول بدون اینكه بو ببرد، عبور میدادند و در سنگر دوم جلویش را میگرفتند و به این ترتیب هر دو سنگر، دشمن را در دام انداخته و تارومار میكردند. حفظِ سكوت، مهمترین مسئله در كمین بهحساب میآمد. هر عملی كه تولید صدا میكرد، ممنوع بود؛ از تیراندازی گرفته تا ظرف شستن! چون قایق موتوری صدای زیادی داشت، با بلمهای باریك، دو ـ سه نفری بین دو سنگر تردد میكردیم.

* هورالهویزه / سنگر کمین مجاهدین عراقی *
همه ده ـ دوازده نفرمان در همین سنگر و یك چادر زندگی میكردیم. روزی یك مرتبه قایق موتوریِ تداركات، آذوقه و سایر چیزهای مورد نیاز و یك وعده غذای مثلاً گرم میآورد. برنامه روزانهمان اینگونه بود: تا ظهر خواب بودیم. ظهر، نماز جماعت و ناهار و استراحت؛ بعضی عصرها شنا در قسمتهای كمعمق و عمیقِ هور، گاهی مطالعه، عبادت و... و شب هم، دوباره خواب. در این میان، هر ۲۴ ساعت، دو ساعت هم نگهبانی بود كه چون من بیسیمچی بودم، نگهبانی هم نداشتم. البته ناگفته نماند كه خطّ ما اصطلاحاً پدافندی بود و هیچگونه تحركی از جانب ما و عراقیها انجام نمیشد. حضور ما هم صرفاً به منظور حفظِ خط و اطلاع از تحركات احتمالی دشمن بود. طرف مقابل هم همین كار را میكرد.
اما از آن طرف، وای به شبهایش! منطقه هور، پشه داشت بهاندازه زنبور؛ شبها در چادر وقتی آدم را میزد، مثل وقتی كه مار بگزد، سه ـ چهار روز باید میخاراندیم، بهحدّی كه خون میآمد و كمكم آرام میگرفت. مگس مخصوصی داشت؛ گاز میگرفت و جایش زخم میشد كه باید سریع درمانش میكردیم. گرازی داشت به ابعادِ گوساله؛ وقتی حمله میكرد، صد تا عراقی معادلش نبود! موشخرما داشت بزرگتر از گربه؛ همه جای سنگر دور میزد. یك بار فقط بهخاطر یك بیسكویت دو تومانی، تمام ساك و لباسهایم لتوپار شد. گاهی اوقات موقع نگهبانی میآمد جلوی رویمان مینشست و به تماشای ما و اطراف میپرداخت. چون سنگرِ كمین بود و نزدیك عراقیها، نَه میشد فریاد زد و نَه بهدلیل كمی جا، فرار كرد. فقط مینشستیم و با گریه و زاری توی چشمهایش زُل میزدیم و توی دلمان خواهش و تمنا میكردیم كه «جونِ مادرت برو! تو رو به خدا برو، تا هنوز عراقیها نفهمیدن و جای ما لو نرفته و زیر آتش آنها قلع و قمع نشدیم، خواهشاً تشریفتان را ببرید!»
سختیهای هور به همینجا ختم نمیشد. بد نیست كمی از آب و هوای دشت هویزه در ایام بهار هم بگویم: اول صبح، هوا كاملاً بهاری بود؛ اما حدود سه ـ چهار ساعت كه از صبح میگذشت، آبِ تانكر گرم میشد، طوری كه میانه روز چنان داغ میشد كه دیگر عملاً غیرقابل مصرف بود. اگر آب میخواستیم باید ظرفی پُر میكردیم و در سایه میگذاشتیم تا خنك شود. این آب تا سحر همینطور گرم بود و فقط از آن موقع تا صبح، امكانِ استفاده داشتیم. روزها در سایه هم نمیشد توقف كرد؛ چه رسد به آفتاب! از هوای داغ ظهر كه بگذریم، میرسیم به شب. پس از اقامه نماز و خوردن شام، چون كار خاصّی نداشتیم، سر شب میخوابیدیم. سه تخته پتوی تا كرده كنار خودم میگذاشتم. دو، سه ساعت بعد، یكی از آنها را روی خودم میانداختم؛ دو ـ سه ساعت بعدش، پتوی دوم و دو ـ سه ساعت دیگر، پتوی سوم، و هنوز از شدت سرما میلرزیدم. این وضع را در حالی میگذراندیم كه برای فرار از پشه خاكی و عقرب زرد، باید درون پشهبند و روی تختِ مرتفع میخوابیدیم.
در مدتی كه ما آنجا بودیم، اتفاق خاصی نیفتاد، ولی در سنگر كمینی كه چند كیلومتر آن طرفتر بود، ماجرایی رخ داد. هیجده قایق عراقی در حال نفوذ از آن حوالی بودند كه در كمین نیروهای ما گرفتار میشوند. دشمن كه كاملاً غافلگیر شده بود، تلفات زیادی داد و عدهای هم اسیر شدند. در مقابل، تنها یكی از رزمندگان ما به شهادت رسید و دو نفر دیگر هم جراحتهایی برداشتند. اخبار این درگیری، در فروردین ۱۳۶۵ اعلام شد.
هیجده روز در سكوت، دور از خشكی و در میان آبها و مردابها و تقریباً بیارتباط با جهان خارج، روی سی متر آكاسیو زندگی كردیم و پس از پایان زمان مأموریت، به شهر و دیارمان برگشتیم. در حال بازگشت از منطقه، دو قایق با هم تصادف كردند كه در این حادثه، فقط من از ناحیه مچ دست و كمی از سر، مصدوم شدم و خلاصه، بینصیب نماندم.پساتحریر:
قسمت عمدهی این مجموعه خاطرات، در "مجلهی امتداد، شمارهی 49" چاپ شد.