:: خاطرات برادر ابویوسف، از مجاهدان عراقی ـ 9 و پایانی ::
در راه وطن
راهبلدها، عمدی یا غیرعمدی، ما را از بیراهه آوردند و مسیری كه خودمان طی دو ـ سه ساعت میآمدیم، حدود هفت ساعت طول كشید. در بین راه، یكی از قاطرچیان به اتفاق قاطرش، كه هفت كولهپشتی و شش دستگاه بیسیمِ راكال را حمل میكرد، مفقود شد! خدا میداند به چه منظور؟! خلاصه، یك ساعتی مانده به اذان صبح، خسته و كوفته، تشنه و گرسنه به روستایی كوچك در منطقه شیخان، حدود پنج كیلومتری توتمه رسیدیم و داخل مسجد خوابیدیم.

پس از دقایقی دستور دادند كه همه بالای تپهای مشرف به روستا برویم و همانجا مستقر شویم. ساعتی نگذشت كه دیدیم عراقیها با هلیكوپتر و تانك و سایر ادوات، پیاده و سواره حمله كردند و تمامی روستاهای آن منطقه را منهدم نمودند. چنان دودِ غلیظی به آسمان رفت كه عجیب بود. آنچه میشد، با آتش سوزاندند و خراب كردند؛ و هرچه آتش به آن كارگر نبود، با دینامیت و گلوله تانك از بین بُردند. پنج ـ شش روستا با خاك یكسان شد. صحنه باورنكردنی و فجیعی بود.

