چند شب پیش، این خاطره رو از زبان آقای حمید داوودآبادی (نویسنده و محقق دفاع مقدس) شنیدم و... جای همه خالی! ساعتی چند، حسابی مست مست بودم!
امروز صبح هم حرم بودم و پابوسِ امام رئوف(علیه‌آلاف‌التحیه‌والثناء). دلم هم حسابی روشن بود با یاد این شهیدِ شاهد.
توفیقی شد و به نیابتش، دو رکعتی بالای سر حضرت، نمازِ زیارت خواندم.
خدا رحمتش کند... خدا رحمتش کند... خدا رحمتش کند.
یادم آمد از نوشتار سید شهدای اهل قلم که می‌گفت: آری، ما انسان دیدیم!


عملیات آزادسازی خرمشهر بود؛ همان بیت‌المقدس. توی یکی از گردان‌های تیپ نجف اشرف بودیم به فرماندهی شهید احمد کاظمی.
آتش بی‌حساب بعثی‌ها می‌ریخت روی سرمان و بچه‌ها گوشه و کنار، خاکریز را چنگ می‌زدند و پناه می‌گرفتند.
رندی‌ام گُل کرد و از یکی‌شان پرسیدم: شما، همان‌ها نبودید که توی قنوت نمازتان در عقبه، می‌خواندید اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک؟!
گفت: برادر جان! حفظِ جون، واجبه. وگرنه اگه الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی!
گذشت تا رسیدیم به میدان مینی و بنا به ضرورتِ تعجیل در عملیات، پیش‌مرگ خواستند. یعنی داوطلب برای راه رفتن روی میدان مین؛ و باز کردن معبری برای دیگران، با فدا کردن خود!
همان نوجوان آر.پی.جی‌زن که خاکریز را بغل زده بود، قبضه‌ی موشک‌اندازش را زد توی سینه‌ی دوستش و بی‌معطلی رفت توی میدان!
گوروم گورومِ انفجارها، دل‌هایمان را می‌کند. هر انفجار، یعنی پر پر شدنِ یکی از هم‌سنگران برای ما!
میدان که باز شد، ستون نیروها راه افتاد. توی میدان، رسیدم بالای سر همان نوجوان. سه خرجِ آر.پی.جی‌ای که پشتش بود، آتش گرفته بودند و فش‌فش‌کنان، می‌سوختند. جلز و ولزِ گوشت‌های کمرش که می‌سوخت و بوی‌شان، فضا را گرفته بود.
همین قدر بگویم که یک خرج آر.پی.جی کفایت می‌کند تا یک کلاه‌خودِ آهنی را آب کند! حالا سه تای‌شان داشت کمر این نوجوان را می‌گداخت!
لبانش مثل ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد، می‌جنبید. سرم را آوردم پایین تا اگر آبی می‌خواهد یا وصیتی دارد، اجابت کنم.
خیلی آرام و شمرده می‌گفت: "الحمد لله رب العالمین... الرحمن الرحیم... مالک یوم الدین..."
فاتحه‌الکتاب را می‌خواند.


و یا لتنی کنت معکم
کاش... کاش... کاش...