هر چه فکر کردم، دیدم چه خوب است که سفرنامهی لبنان را با یاد و عکسهای کسی آغاز کنم که در تمام طول این چند روز، با ما بود و کلی زحمت کشید برایمان. از هماهنگیها با ایست و بازرسیهای ارتش لبنان در جنوب گرفته، تا بُردنمان به جاهای خوب خوب! و حرفهایی که، همهی قبلیها را قورت میدهد! الحمدلله، اکثرشان را ضبط کردم. ایشان رو به تبعیت از یکی از دوستان همسفر، "ابوحامد" خواهم نامید؛ و لازم نیست ذکر کنم که اسم، مستعار است!
یکی از دوستان روشنفکرم، چند وقت پیش که داشتم در جمع، خاطراتی رو نقل میکردم، بهم گفت: «چرا وقتی اسم لبنان میاد، شماها همهش میرید سراغ حزبالله!؟ مگه هیچ چیز و هیچ کس دیگهای نیست اونجا!؟ و...» فقط لبخند زدم! بندهی خدا، این شعر یادش رفته بود که میگه: «دیوانه چون دیوانه بیند، خوشش آید» دیگه چه کنیم؟! ما هم قسمتمون اینه! از اون همه "دیسکو" و "بزن بکوب" و "ساحل"، عدل افتادیم تو تور "مقاومت اسلامی"! آقا، من معذرت میخوام!! (یادتون هست آژانسو دیگه، نه!؟ سلحشور به حاج کاظم گفت: من، معذرت میخوام!)
مهمترین چیزهایی که راجع به این آدم مجاهد، جالبه بدونید، و میشود! نوشت:
1. 20 و چند سالی هست که عضو حزبالله شده و همچنان هم هست. تا شهادت، به قول خودش!
2. فارسی را بسیار خوب صحبت میکند و میفهمد؛ هر چند به پای ما که نمیرسه!! و جالبتر اینکه، فقط 2 بار برای زیارت، ایران آمده!!
3. وقتی از بچههایش میپرسیم، میگوید: 5 تا مسلسل دارم و 2 تا آشپزخانه! معلومه، نه!؟ این قدر بیریا و صمیمی هست که یکی از بچهها، جوگیر شود و در مورد ازدواج دخترانش بپرسد! رندانه پاسخ داد: هر دو خانهی شوهرانشان هستند! یعنی به قول ما مشهدیها، "برو یَره، ..."!!
4. سوابق و خاطرات فوقالعادهای دارد که اگر توفیق بشود ـ آنهاییاش را که میشود گفت توی این فضای بی در و پیکرِ اینترنت، که پر از چشمها و گوشهای حرامی است ـ خواهم نوشت.
به امید روزی که پرچم لا اله الا الله را بر فراز دنیا نصب کنیم؛ و بالأخره شیعه جماعت بتونه بعد از چند هزار سال، "راحت" و بیدغدغه، حرفهای دلشو بزنه! دیگه نه کافر حربی باشه و نه مسلمون آمریکایی!
عکسها و خاطراتی کوتاه از بَلدمان ـ ابوحامد ـ را در "متن کامل" ببینید.