در راه وطن

راه‌بلدها، عمدی یا غیرعمدی، ما را از بی‌راهه آوردند و مسیری كه خودمان طی دو ـ سه ساعت می‌آمدیم، حدود هفت ساعت طول كشید. در بین راه، یكی از قاطرچیان به ‌اتفاق قاطرش، كه هفت كوله‌پشتی و شش دستگاه بی‌سیمِ راكال را حمل می‌كرد، مفقود شد! خدا می‌داند به چه منظور؟! خلاصه، یك ساعتی مانده به اذان صبح، خسته و كوفته، تشنه و گرسنه به روستایی كوچك در منطقه‌ شیخان، حدود پنج كیلومتری توتمه رسیدیم و داخل مسجد خوابیدیم. ساعتی بعد، ما را برای نماز صبح بیدار كردند. نماز صبح را كه خواندیم، هنوز چشمان‌مان گرم نشده بود كه صدای توپ و تفنگ به گوش رسید و پس از دقایقی دستور دادند كه همه بالای تپه‌ای مشرف به روستا برویم و همانجا مستقر شویم. ساعتی نگذشت كه دیدیم عراقی‌ها با هلی‌كوپتر و تانك و سایر ادوات، پیاده و سواره حمله كردند و تمامی روستاهای آن منطقه را منهدم نمودند. چنان دودِ غلیظی به آسمان رفت كه عجیب بود. آنچه می‌شد، با آتش سوزاندند و خراب كردند؛ و هرچه آتش به آن كارگر نبود، با دینامیت و گلوله‌ تانك از بین بُردند. پنج ـ شش روستا با خاك یكسان شد. صحنه‌ باورنكردنی و فجیعی بود.

در تمام این مدت، روی آن تپه‌ تقریباً مسطح قرار داشتیم. بیش از ۱۵۰ موجود زنده بودیم؛ اعم از آدم و چهارپا. تپه‌ای كه نَه درختی داشت، نَه جان‌پناهی. بالگردهای عراقی از صبح كه آمدند، تا ظهر كه رفتند، چندین بار بالای سرِ ما از نزدیك مانور دادند، ولی انگار كَر و كور و از دیدنِ ما ناتوان شده بودند. آن روز هر چه بود، به آتش كشیدند یا منفجر كردند. حوالی عصر بود كه پس از حصول اطمینان از این‌كه آن‌ها رفته‌اند، پایین آمدیم و ادامه‌ مسیر دادیم. آن‌طور كه بعداً فهمیدیم، گزارشاتِ خبرچینان به عراقی‌ها این بوده كه ایرانی‌ها در حالِ عبور از این منطقه هستند و حتماً تا این لحظه، در حال بالا رفتن از كوهِ بسیار مرتفعی كه در جهت شرقی قرار داشت، هستند؛ لذا از اول وقت تا هنگام رفتن، تمام توجه ارتش زمینی و هوایی عراق سمتِ آن كوه بود و تا جایی كه توانستند، دامنه تا ارتفاعات آن كوه را گلوله‌باران كردند كه به این ترتیب، كوچك‌ترین آسیبی به ما یا اتحادیه‌ وطنی مستقر در منطقه نرسید.
از تپه‌ها كه پایین آمدیم، خسته بودیم و گرسنه و تشنه. هنوز نماز هم نخوانده بودیم. در اولین فرصت كه آب گیرمان آمد، علاوه بر رفع تشنگی، وضو گرفتیم و نماز را اقامه كردیم. یك ساعت مانده به غروب، وارد روستای توتمه شدیم. نیروهای اتحادیه كه در اطراف پراكنده شده بودند، به خرابه‌ها بازگشته و مشغول سر و سامان دادن به وسایل بازمانده و بیرون كشیدن وسایل دیگر از زیر آوار بودند. از آنچه كه سالم و قابل استفاده مانده بود، برای جمع حاضر، كه بیش از 150 نفر می‌شدیم، شامی فراهم شد. حدود شش ـ هفت ساعت در آنجا توقف كردیم و ساعتی به نیمه‌شب مانده، به‌سمت بالای كوه به راه افتادیم.

* یکی از روستاهای کردستان عراق به هنگام بازگشت، به همراه نیروهای اتحادیه‌ی میهنی & علی یوسفی، نفر اول نشسته از چپ *

خسته و سرمازده بودم. بار و بُنه‌ مرا هم كه آن قاطرچی بُرده بود. فقط لباسِ تنم مانده بود كه یك زیرپوش بود و یك پیراهن معمولی و روی آن لباس كردی. با اینكه اكثر مكان‌های مورد تردد ما كوهستانی و پوشیده از برف بود، ولی به‌خاطر تحرك زیاد، معمولاً گرم‌مان می‌شد. برای همین، لباس‌هایم بسیار سبك و اندك بود. خلاصه تا ساعتی قبل از اذان صبح، در حال صعود بودیم. كوهی بسیار مرتفع و صخره‌ای بود. پس از طی مسافتی طولانی، وقتی رو به پایین آمدیم، در كنار جاده دستور توقف صادر كردند و قرار شد روی جاده‌ مال‌رو كه گلِ یخ‌زده بود، بخوابیم. برای آن‌هایی كه توشه و لباس داشتند، مشكل خاصی نبود؛ ولی مثل من هم افرادی بودند كه تمام مایملك‌شان همان لباسِ تن‌شان بود. به هر زحمتی بود، سحر را به صبح رساندیم؛ كمی دور آتش، كمی درازكش، كمی به‌جای دیگران توی كیسه‌ خواب. پس از نماز صبح،كه با آب یخ‌زده‌ گلیِ كنار جاده وضو گرفتیم ـ باز به‌طرفِ ایران ادامه‌ مسیر دادیم. دوازده شبانه‌روز طی طریقِ ما، در كوه و دشت، بیابان، رودخانه‌های مختلف، جنگل‌های نسبتاً انبوه و گذشتن از پیرامون شهرها بود كه مثلاً شهر سلیمانیه را چهار شب و سه روز طول كشید تا دور زدیم. از آن‌جایی كه از این چهار ماه، دو ماهش را در حال حركت و كوه‌پیمایی بودیم، بدنم حسابی روی فُرم آمده و ورزیده شده بودم. با خودم عهد كردم كه ان‌شاءالله وقتی به ایران رسیدم، حتماً هر هفته با محمد و بقیه‌ برادرها، به كوه‌های اطراف مشهد برویم؛ هم ورزش بكنیم، هم تفریح.

*
نزدیك سی ساعت بود كه چیزی غیر از هوا از گلوی‌مان پایین نرفته بود. عصر هنگام بود كه وارد روستایی متروكه شدیم. از همان‌هایی كه از ترس دستورِ صدام، فرار كرده بودند. چشمه‌ آبی وسط ده بود. همگی افتادیم روی چشمه و آن‌قدر آب خوردیم كه دل‌درد گرفتیم. بعد از آن‌كه آرام شدیم، تازه به این فكر افتادیم كه نكند آب، مسموم یا شیمیایی باشد! سپردیم به خدا و توكل كردیم. چون اواسط بهار بود و منطقه كوهستانی، تمامِ درختان یا ثمر نداده بودند یا میوه‌هایشان هنوز كال بود؛ ولی در حدّ توان‌مان از همان میوه و سبزی‌های كال و نارس خوردیم كه نتیجه‌اش هم معلوم است كه چه به سرمان آمد! فردای آن روز، دو تا بُز بزرگ خریدند؛ ولی وقتی به ما رسید، كه باید حركت می‌كردیم و زمانی برای پختن و خوردن نداشتیم. پس در بین راه، دوباره آن‌ها را به صاحبش برگرداندیم و فقط نفری نصف نانِ نازك محلی خوردیم. بهترین و مفصل‌ترین غذایی كه در این دوازده روز خوردیم، شب پنجم یا همان شب قبل از عملیات ناجوان‌‌مردانه‌ عراقی‌ها در منطقه‌ شیخان بود. نامِ روستا یادم نیست، ولی روستای باصفا و خوش آب‌وهوایی بود. داخل یكی از باغات آنجا اطراق كردیم و مسئولین تداركات از آن روستا گوسفند، نان، خرما، بیسكویت، چای و همه چیز خریدند و حسابی خوردیم و تلافی گرسنگی چند روز قبل را درآوردیم.
*
پس از دوازده روز، وارد مرز ایران شدیم و در منطقه‌ای كه مشرف به پیرانشهر بود، توقف كردیم. خسته، كوفته، تشنه، گرسنه و مشتاق به رسیدن... اما اجازه‌ پایین آمدن به ما نمی‌دادند! گیج و منگ مانده بودیم كه چرا؟ نَه نهاری، نه غذایی، نه حتی آبی!

* بازگشت از عراق، ارتفاعات مُشرف بر پیرانشهر *

پس از دو، سه ساعت دستور دادند به‌طرف شهر حركت كنیم. وقتی علت این تأخیر را پرسیدم، گفتند: «چون این منطقه در مانورِ منافقین و كوموله‌هاست؛ برای این‌كه مبادا رزمندگان اشتباهاً ما را به‌جای آن‌ها گرفته و درگیر شوند، می‌بایست قبلاً اطلاع‌رسانی می‌شد تا آمادگی داشته باشند.» ساعتی گذشت تا به دامنه‌ كوه و حاشیه‌ شهر رسیدیم. یك گروه تقریباً پنجاه نفره شامل فرمانده، راننده، رزمنده و... همه، به استقبال‌مان آمدند. آن‌ها به‌صورت یك صف و ما هم به‌‌صورت یك صف، با هم روبوسی و احوال‌پُرسی می‌كردیم. اولش خودمان هم مشتاق بودیم، ولی كم‌كم به‌خاطر خستگی، مصافحه و پرسش و پاسخ با این همه جمعیت، واقعاً برای‌مان دشوار شد. بالأخره هر دو صف به انتها رسید. آن دو مجروح همراه‌مان را هم، كه حدود یك ماه پیش در عملیات فتح پنج، زخم برداشته بودند، سوارِ آمبولانس كرده و آژیركشان بُردند. به هم‌ ‌می‌گفتیم: «این‌ها یك ماه است رنج سفر و بی‌امكاناتی را كشیده‌اند؛ حالا كه خوب شده‌اند و نیازی نیست، باید با آژیر و این سرعت به بیمارستان بروند؟!»

شب را در پیرانشهر ماندیم و صبح پس از یك حمامِ مفصل، با چند دستگاه اتوبوس راهی كرمانشاه شدیم. البته من و چند نفرِ دیگر به‌خاطر وجود اثاثیه و انجام كارهای شخصی، ابتدا به سردشت رفتیم و شب، خود را به كرمانشاه رساندیم. جشنِ مفصلی گرفته شده بود. با سلام و صلوات، همان شبانه هر كس پس از ماه‌ها دوری با مقداری هدایا به شهر و دیار خود بازگشت.
در راه، چند نوبت اتوبوسِ ما پنچر شد. خسته بودیم، خسته‌تر هم شدیم. یك ساعت مانده به سحر، به خانه‌ پدربزرگم در تهران رسیدم. در زدم. ابتدا دایی‌ام در را باز كرد. پس از سلام و احوال‌پرسی، همه بیدار شدند و ریختند جلوی در. قبلاً گفتم كه، چهار ماه، من برای خانواده‌ام مفقودالاثر بودم و به‌علت محرمانه بودنِ منطقه، فقط خبرِ سلامت مرا به آن‌ها می‌دادند. از همان جلوی در، دایی پرسید: از برادرت محمد خبری داری؟ گفتم: نه. من عراق بودم و او اهواز بود. مگر چه شده؟ گفت: هیچی! در سالن دوباره پرسید؛ دوباره همان جواب. در اتاق هم دوباره پرسید. اولش می‌گفتند كمی مجروح شده، ولی كم كم سخت‌تر می‌شد. نگران واكنش من بودند و می‌خواستند آرام آرام بگویند. پس از دقایقی متوجه شدم شهید شده. هم خوشحال بودم از این توفیق عظیمِ الهی و هم ناراحت برای از دست دادن برادری واقعاً خوب و نمونه.
یك ماه مرخصی داشتم. پس از پایانِ مرخصی، دیگر نمی‌گذاشتند برای ترخیصی بروم كرمانشاه. می‌گفتند یك سال بمان، بعد دوباره برو جبهه! ولی با هر زور و زحمتی بود، اجازه گرفتم تا برای گرفتنِ ترخیصی به كرمانشاه برگردم. آنجا كه رسیدم، همه به من تسلیت می‌گفتند! سؤال كردم مگر شما می‌دانستید؟ گفتند: بله. فقط به‌خاطر اینكه نمی‌توانستی ایران بیایی و از نظر فكری برایت سخت بود، به تو نگفتیم.

پـایـان


پساتحریر:

قسمت عمده‌ی این مجموعه خاطرات، در "مجله‌ی امتداد، شماره‌ی 49" چاپ شده است.